__________________________________

نشناخمتم خودم و

سال هاس....

"روح بزرگ وار من دلگیرم از حجاب تو

شکل کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو"

اسم من و از من بگیر

__________________________________

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:39 توسط امین |



صد بار دیگر گر بیست و سال در زندگی فشرده شوم

سوگند به ساران سرما زده

ب سیستم های آدیاباتیک ایمان نیاورم

دست در دست سرنوشتی که هیچ وقت اعتقاد ندارم

از سر می ینویسم نقطه را

سر و تهش چیست مگر همان نقطه

ماییم و به صفر میل کرده ایم در زمان

باز هم دلیل نیستی ما و هستیش نیست؟

هستی..

این ست هستی ما و

سیستم عللی اصغری کهکشانش

اصغر و و اکبری که کشته شدند به کدام گناه؟

روزی مردی خواهد آمد

نیمی از جهان در استخر خون

حیف و صد دریغ که آن هم

جوابی نیست

حتی برای کفشهای آدیداس خونینش

هه....

کفش هایی

کهکشانی

اصغر و اکبر

.

.

.

ساکت 

هییییییییییییییس

پ.ن:نظرات احتمالی صرفا برای خود اشخاص محترم ست.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 13:50 توسط امین |



خدایا هرچه کردی کردی

هرچه که دادی هه...

خدا ...

خدا که بد نمی دهد ما بد می دهیم

هر چه که می شود بشود که ما شده ایم.

سنگ بت پرست...

پر است. هیییی تو...

عادت کرده ام.

وااااااااااای عادت که از ما نیس

کفر شرک عصیان مرتد

از ما نیست.

هر حرف هزار بار ناگفته

هر خط هزار بار خط خورده

هیییییییییس

سکوت.

هر چه را کردی کردی

هر چه را گفته کردی

پ.ن:به دلیل حال نداشتن در تایپ ویلگول نظرات برای خودتان ههههههه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:1 توسط امین |



من از سایه ی این همه دیوار

 

و آن آفتاب فهمیدم

 

که ما میراث دار پدرانمان نیستیم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:47 توسط امین |



طی می کنم خیابان های چشم بسته ات را چشم بسته

میان کور دلانی که می بینند و نمی فهمند تقریبا

و در حیرتم که اگر می بینند چرا برق چشم های بسته ام به حیرتشان نمی اندازد

چشم می بندم

می گذرم

گوش می کنم نگاهای کولانی که لال شده اند

و پیش خود می گویند همیشه حرف هایی ست برای نگفتن

و حرف

حرف که می زنی حرفت همین حرف که می زنی

آن هراسیت که در ختان از سیم های برق دارند تقریبا

هراسی دارد از شنیده شدن

چشم بسته گوش می کنم هراس زرد درختان را

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 23:56 توسط امین |



به هر حال عاشق شوید ۵۰٪ بی پایان ۵۰٪ نا فرجام چون ۵۰٪ بدبختی بهتر از ۱۰۰٪ آن است

                                                                                                                      (خودم)

گورت را در دورترین جای زمان بکن

جایی که که زمان به لکنت افتاده و هیچ کس از حالت خبر ندارد

و دوباره شروع کن به لبخند زدن اجباری

خاکت را میان دو دستی بردار که رو به آسمان گرفته شده برای تمنای حیات

میان اشک و لبخند هر رهگذرش

مردن را برای کسی هدیه ببر که حتی توقع دیدارش را نداشته باشد

عشق را برای لبانی که جز زنده بودن خیالی نمی داند

و قبل آدم خاک نبودقبل زندگی گورت را بکن میان هر سوال بی جواب

و چون زمان به پایان خود رسد از خواب همیشگی بر می خیزم

و یا چون رسولانی منذر خواهمبود ویا عاشق

که کسی می گفت تنها چیزی که تمامی ندارد خریت است

دوباره عاشقم خواهد کرد و عاشق خواهم شد

به امید این که این بار عشق آخر خط نباشد گورم را می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 18:28 توسط امین |



 

امان از نا تمام تو       امان از نا تمام من

شهریار قنبری

 

تمام عمر فکر می کردم که فقط خدا یکی ست

همه چیز دو تا بود در خیالم

تمام فکرم این بود که چقدر مسخره ست یک بودن

تمام باورم این بود که یک در انتها تنها می ماند

در حالی که خیلی چیز ها یک است

در حالی که همه چیز یا یک است یا هیچ

در حالی که یک بودن و توهم دو بودن مسخره تر ست

در حالی که دو از همه تنها تر است

در حالی که یک از حالا هم تنها ست

من یک بودم و تو دو بودی

چقدر احمق بودم که می پنداشتم

۱+۲=۲

امان از این فکر

امان از دو

امان از تمامی که دنبال تمامش می گردد

+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 3:4 توسط امین |



جاده ها تابیدند

خاک ها بر باد رفتند

و باد در تک تک این کوچه ها عصیان کرد

دست ها خواهند رفت

بام ها گریه می کنند در تک تک چاله ها از فراغ

گربه ها خوابیدند

شهر خمیازه می کشد

بادبادک ها علف می جوند در خیال باران

سگ ها در امانند

حس ن- ف- س است

کجاس پیری که در خیالش آسمان گرفته

کجاس آسمان

سیاه می شوند تک تک فریاد ها در آن فکر

و ترک ها فقط ترک ها می دانند که هوس چیست

پل ها چگونه می دوند کنار چلچه!!!!

و چه صدایی دارد آن درخت و این پیاده رو

و چه می گویند فردا از آنکه هوسی داشت در دست هایش

 

پ.ن برداشت آزاد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 3:51 توسط امین |



تقدیم به بچه های مکانیک( علی اصفهان, مبین یغماطلب و چند سبک مغز دیگر)

 

وقتی به من نگاه می کنی به تنها چیزی که فکر می کنم زمان است

که ایستاده دوباره

که کی زمانش می رسد که یخ زبانم آب شود

از حرارت نگاهت

وقتی حرف ها تمام می شود قبل از هر وداع

من دلم به حال حرف هایی می سوزد که نگفته تمام شده اند

وقتی حرف های نگفته را جلو یم می چینم

تنها چیزی که مسخره است یخ زبانم است

وقتی یخ زبانم اب شود تنها چیزی که غم انگیز است

نگاهت است که از من گرفته می شود

به  خودم می گویم

.

.

لعنت به شیگلی با آن طراحی مسخره اش به آن کتاب ۲۵ کیلوییه چندش انگیزش

لعنت به معیار سودربرگ که در آن شکست حتمی است حتی در عشق

لعنت به دینامیکی که به من می گوید تا نیرویی نباشد حرکتی نیست

لعنت به لانگر که دلخوشکنک است

لعنت به مقاومتی که در ان فقط ظاهر را می بینند

لعنت به تک تک مسائل سیالات

و به هر چیز دروغ دیگر

.

.

لعنت....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 12:42 توسط امین |



 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
 

حسین پناهی

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:9 توسط امین |