وضع زندگی ما
داری پدر مادر باباتو دعا می کنی که به حساب عابرت پول واریز کردن خیالت راحته
غذای سلف دیگه به مزاجت سازگار نیست واسه همین میری بوفه دانشگاه تا 2..3 روز کرایه تاکسی رفیقاتو حساب میکنی
تا به روز هفتم هشتم میرسیم پیش خودت فکر می کنی غذای سلف هم بد نیست...
دوستات رو که می بینی خودت میزنی به اون راه که باهم سوار تاکسی نشین.
خونه دانشجویت هم یخچالش خالی شده قبض تلفن هم اومده که سهم تو تقریبا نصفه پول واریزی بابات میشه!
به پونزدهم که می رسی فکر می کنی بابات عجب آدم بی خیالی بوده که تو رو تو شهر غریب با چندر غاز پول فرستاده...
تازه می فهمی دانشگاه چیزی به اسم اتوبوس هم داره و از اینجاست که زندگی شغالیت شروع می شه
اعصاب نداری تو خیابون که راه میری خیلی چیزا هست که می بینی که می خوای اما کو پول ...
می ری تو سوپر مارکت یه بسته سیگار می گیری از اون ارزون ها به لج بابات که گفته بود اهل دود و دم نشی یه وقت
تمومشو تو مسیر خونه می کشی دیگه تعادل نداری
تقویم تو نگاه می کنی تازه بیست پنجم شده از این جاست که زندگیت انگلیت شروع می شه
زنگ می زنی به خونواده به بهانه احوال گیری پول بخوای اما روت نمی اد چون وضع بابای کارگرتو میدونی
خونواده هم می دونن واسه چی زنگ زدی اما خجالت می کشن
دیشب از شدت فکر خیال خوابت نبرده واسه همین صبح از سرویس جا می مونی پیاده راه می افتی تا لااقل واسه ناهار به دانشگاه برسی
تو این 5 روز خواهر مادر یکی رو فقط یادت میآد
اینجاست که می فهمی تاریخ تکرار میشه
اول ماه پدر مادر یکی آخر ماه خواهر مادر یکی دیگه



بر لبانم قفل خاموشی زدند