مهتاب من کجایی

آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوه گین شبی ست که مهتابش را می جوید

                                                                                                    (احمد شاملو)

مهتابش را می جود مثل لاستیک در فراز از ورای سینه و ایوان سبز مهتاب

که طلوع را از یاد می برد و طلوعی را یا د آور است

ایوان سبزش سبک است می جود مهتابش را مثل سگ ها مثل موش

دل اندوه گین شب است که مهتاب شب را نجود

که اگر شبی نباشد مهتابی نیست که مهتاب شب را ببرد با خود مثل خورشید

پا به نا بودی نهاده مثل سینه

سینه طلب می کند همچنان و من مهتاب را می جویم مثل سینه طلب می کنم

شب از وسط اسمان طلوع کرد

مهتاب زیر پایم است مهتاب را می جوم  و زیر میز کلاس اولم چسباندم

نجو ........نجو .....

مهتابی که سال هاست چسبیده

دل مهتابی ست و طلب می کند مهتابی را

مهتاب من کجایی که شب زیر پایم است و روی سر هم گرفته

مهتابی نیست مهتاب نیست

از فرای سینه نوشتم دستهایم را که این سینه طالب آتش است

سبز است خیال خالی دست ها و باید فریاد کند

بجود بجوید بکشد

می کشد همچنان ذهن خالیش را به آسفالت شب

مهتاب من کجایی... .. .

سر گذشت مردی که هیچ کس نبود

حرمت نگه دار دلم،گلم کین اشک خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من نه به قید قرعه ،نه به حکم عرف یک جا سند زدم
همه را یکجا به حرمت چشمانت مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور این سر گذشت کودکیست که به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است هر شب گرسنه می خوابید
چون و چرا نمی شناخت دلش گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی
مهربانش پس گریه کن مرا به طراوت به دلی که می گریست برای اسب
واژگون کتاب دروغ تاریخش و آواز می خواند ریاضیات را در سنفونی باشکوه جدول ضرب
با همکلاسیانش در ۱۱سالگی پا به دنیا شگفت کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت با بوی کنده بد سوز و نفت
و عرق های کهنه آری گلم دلم این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و محسورش کرده
تا بدانم بدانم بدانم
به وار وا نهادم مهر مادری ام را در گهواره ام به تمامی و سیاه شد در فراموشی ام
سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم
می رفتم می رفتم می رفتم
تا بدانم بدانم بدانم
از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که فقط در آن مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
سند زدم یک جا همه را به حرمت چشمانت مهر موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم تا شمارش معکوس آغاز شود
به این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی  و یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
 کفایت می کرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب مرا لبخند وآویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
 مسیح به جل جلتا به صلیب نمی شد و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا  در شبهای سبز کاج ها ومهتاب
 آری یکی یکی مردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ به ته رودخانه اوز همراه با ویرجینیا ولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
 حرمت نگه دار دلم گلم اشک اهیی که خون بهای عمر رفته ی من است
داد خود را به بیدادگاه خود آوردم همین
 نه نه به کفر من نترس کافر نمی شوم به هرگز به نمی دانم های خود ایمان دارم انسان و بی تضاد
خمره های من غوش در چهره های میراست عرفان لایت با طعم نعناع
 شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم می خوانند
پس ادامه می دهم سر گذشت مردی که هیچ کس نبود
با این همه طلوعی هرگر نمی بود جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چنان آن درخت زیر باران ایستاده است نگاهش کن
چون آن خانه چون آن کلاغ چون آن سایه
 ما گلچین تقدیر و تضادیم استوای بود نبود به روزگار طوفان و موج و نور رنگ
 به شکال گرفتار آمده ایم مسطتیل های جادو مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کردم دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
 عرفات در استادیوم فتوتبال در کابینه شارون از جنون گاوی  گفتم
 در همین پنجره گله به چرا بردم پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که ایال وار بودم و فقیر  زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
 از دیوار راست بالا رفتم به معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم تمام رازهایم را یکجا
 دلقک شدم با دماغ پینو کیو و بوته گونی به جای موهایم
 آری گلم دلم حرمت نگه دار این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سر گذشت مردی که هیچ کس نبود
 و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند؟ تا کی؟
 و به کدام مرام بمیرد آری گلم دلم ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیاندیش
 که برای تو طلوع می کند با سلام و عطر آویشن

حسین پناهی  

                 

نمی دانم نمی دانم

نمی دانم کوزه گر بعد مرگمچه خواهد ساخت

نمی دانم دستش را در من می برد و چه بیرون می آورد

نمی دانم خشت مالی که بعد من می آید خشتش را کجا می گذارد

مرا به کجا می برد و چه خواهد ساخت

نمی دانم کودکانشان بعد من چگونه لای انگشتانشان بازی می دهند

نمی دانم

کوزه گر،سوتکی ده به دستشان که با هر دمی که در من می دمند خواب ابدی ام

آشته و پریشان کنند

جامی ساز تا عاشق و معشوقی می عشقی در من بنوشند

کوزه گر خوب بنگر مرا

ظرفی ساز تا تمام دانشجویان صنعتی

تمام دانشجویان مستعسل

سیگارشان را در من خاموش کنند

شاید بدانند من هم روزی مثل خودشان بودم

من بیزارم

می خواهم سیگارم را روشن کنم و روی سینه ام خاموش کنم

تا عادت کند به این آتش شاید جهنم خدا هم همین باشد

چه آتشی دارد سیگارشان حرارتش را از همین حالا احساس می کنم

همه شان وینستون می کشند این را احساسم می گوید

و اما تو خشت مال

مرا اسیر مسجد و صومعه نکن

عاشق می خانه و کنشتم

مرا ده به عاشقی دل خسته تا خانه عشقش را بسازد

نمی خواهم بعد مرگ هم اسیر باشم

ساقی کاسه سرم را پر شراب کن

و بدانند که در جهنم هم دعایشان می کنم

آن کیست که از راه کرم با چون منی یاری کند

بی رحمانه کمر بسته ام به نابودی

به نابودی ام

به نابودی این دوست شفیق

تو ساکت بودی و من مثل همیشه در آتش

یا با آتش

آتشی که درست کردی و خود را بیگانه می دانستی

بیگانه خوب نگاهم کن سیگارم قلیون شده

خیلی وقت بود حرف حساب نشنیده ام

خیلی وقت بود حرفی حساب نشنیده ام

خیلی وقت بود حرفی، حساب نشنیده ام

خیلی وقت بود حرف حسابی نشنیده ام

خیلی وقت بود حرف، حسابی نشنیده ام

خیلی وقت بود حرفی از حسابی نشنیده ام

خیلی وقت بود حرفی، از حسابی نشنیده ام

.

.

.

.

و این پرسش همواره ادامه داشت

تا یادم امد

یادی آمد در سرم

بغض گلویم را خفه کرده

و گلویم مرا

نکند تو ای خدا حرف حسابی نداشته باشی