مهتاب من کجایی
آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوه گین شبی ست که مهتابش را می جوید
(احمد شاملو)
مهتابش را می جود مثل لاستیک در فراز از ورای سینه و ایوان سبز مهتاب
که طلوع را از یاد می برد و طلوعی را یا د آور است
ایوان سبزش سبک است می جود مهتابش را مثل سگ ها مثل موش
دل اندوه گین شب است که مهتاب شب را نجود
که اگر شبی نباشد مهتابی نیست که مهتاب شب را ببرد با خود مثل خورشید
پا به نا بودی نهاده مثل سینه
سینه طلب می کند همچنان و من مهتاب را می جویم مثل سینه طلب می کنم
شب از وسط اسمان طلوع کرد
مهتاب زیر پایم است مهتاب را می جوم و زیر میز کلاس اولم چسباندم
نجو ........نجو .....
مهتابی که سال هاست چسبیده
دل مهتابی ست و طلب می کند مهتابی را
مهتاب من کجایی که شب زیر پایم است و روی سر هم گرفته
مهتابی نیست مهتاب نیست
از فرای سینه نوشتم دستهایم را که این سینه طالب آتش است
سبز است خیال خالی دست ها و باید فریاد کند
بجود بجوید بکشد
می کشد همچنان ذهن خالیش را به آسفالت شب
مهتاب من کجایی... .. .

بر لبانم قفل خاموشی زدند