آن کیست که از راه کرم با چون منی یاری کند
بی رحمانه کمر بسته ام به نابودی
به نابودی ام
به نابودی این دوست شفیق
تو ساکت بودی و من مثل همیشه در آتش
یا با آتش
آتشی که درست کردی و خود را بیگانه می دانستی
بیگانه خوب نگاهم کن سیگارم قلیون شده
خیلی وقت بود حرف حساب نشنیده ام
خیلی وقت بود حرفی حساب نشنیده ام
خیلی وقت بود حرفی، حساب نشنیده ام
خیلی وقت بود حرف حسابی نشنیده ام
خیلی وقت بود حرف، حسابی نشنیده ام
خیلی وقت بود حرفی از حسابی نشنیده ام
خیلی وقت بود حرفی، از حسابی نشنیده ام
.
.
.
.
و این پرسش همواره ادامه داشت
تا یادم امد
یادی آمد در سرم
بغض گلویم را خفه کرده
و گلویم مرا
نکند تو ای خدا حرف حسابی نداشته باشی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:15 توسط امین
|
بر لبانم قفل خاموشی زدند