تقدیم به م.ش که اصلا فکر نمی کند و فقط حرف خودش را می زند

واین است چهار شماره آخرت....

زمان احاطه ام کرده است و از بالا و پایین مرا می خورد

می خورد تمام وجودم را

وجودم را که بی وجود به نظر می رسد

که این آخرین است آخرین زمان

زمان همچنان ول کن من نیست

می رود و می آید

زمان در گیسوانت پیچ می خورد

می پیچد و گیر می کند

نمی خواهم گرد زمان بر آن بشیند

زمان می ایستد و من به گذشته سرک می کشم

می کشم دستم را بر گیسوانت که زمان را رها کنم

چون می دانم گیر کردن در گیسویت چه دردی دارد

نمی خواهم زمان آن را هم بخورد

زمان به من می گوید که چهار شماره آخرست

پس بشمار

پس می شمارم

و خود آغازش را از یاد برده

شمارش معکوس را آغاز می کنم

۴.

زمان تلو تلو خوران از کنارم می رود ومن بی اعتنا به آن

انگار گیر کرده ام در آن

حالا دلیل تکرار تاریخ را می فهمم

که شمارشم نا تمام می ماند

اما زمان ول کن نیست و می شمارد

زمان طول سالش را از یاد می برد و خیام هم قادر به حسابش نیست

من هم دیگر به حسابش نمی آورم

گیسوانت راببند بگذار این آخرین زمان آرام بگیرد

آرام بگرید

که این آخرین زمان هم تمام شود

حرف هایت را دوباره به یاد می آورم و خنده ام می گیرد

ناخداگاه خنده ام می گیرد

خنده دار نیست اگر بفهمم

هر جور می خوانم  نگاه می کنم نمی فهمم

آنقدر پیچیده نیست که نفهمم اما نمی فهمم

خنده ام می گیرد و دوباره زمان شروع می کند

که می فهمم دیگر

که خوب می فهمم

که خنده را در گریه دوست دارم

که در خنده گریه ام می گیرد

اما این را دوست ندارم

و حالا می فهمم که زمان مست کار خود را کرده است

واین آخر، زمان است

                 

ادامه نوشته

تقدیم به مبین یغماطلب که فکر می کند با ندانستن کافر نمی شود

(همیشه یک احمق به دنبال احمق بزرگتری برای تحسینش می گردد)

من احمق بزرگی نیستم.

فاحشه به ساعتش نگاه کرد

-وای خدای من چرا زمان ایستاده

۵دقیقه دیگر مانده بود خوابش گرفته بود دلش می خواست امشب زودتر تمام

شود و قدر صد سال بخوابد

سیگارش را در آورد ولی آتش نداشت

جوانی از دور می آمد وکه زیر لب فحش می داد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

جوان خنده ای از سر تمسخر زد و بدون این که چیزی بگوید

سر را پایین انداخت و رفت

پاز دور تر ها مردی با سیگار از  می آمد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

سیگارش را روشن کرد انگار دنیا برایش روشن شده بود

از پیر مرد تشکر کرد و با نگاهش رفتن پیر مرد را نگاه کرد

راه رفتنش چقدر شبیه پدرش بود

پدری که دو سال پیش برای اینکه خرج بیمارستانش را نداشتند مرده بود

به ساعتش نگاه کرد

-وای چرا زمان به عقب بر گشته

۱۵ دقیقه دیگر مانده بود

خیابان را پیاده تا انتها پیاده می رفت که همان جوان را دید

گوشیش در دستش بود و لبخند می زند

انگار از آن ور عشقش به او گفت من دیگر نامزد دارم و نمی توانم با تو باشم

که جوان خنده بر لبش خشک شد  وگر نه هیچ چیز دیگر نمی توانست او را این گونه کند

پیر مرد از کتاب فروشی دست خالی بیرون آمد و سیگارش را روشن کرد

چقدر این دروغ برایش آشنا بود

آری او هم همین دروغ را سه سال پیش به عشقش گفته بود

شاید عشق جوان هم همین دروغ را به او گفته بود

شاید او هم خرج بیمارستان پدر پیرش را ندارد

آسمان هم به حالش گریه کرد

پ.ن۱ این داستان زاده فکر خیال خودمه

پ.ن۲ خیلی وقت دستم به قلم نمی ره و چیزی رو که باید بنویسم و ننوشتم

سنگی بر گور

"هر انسانی سنگی بر گور پدرش است"

                                                      (فقفیقاع بنی)

من و خدا بچه نداریم خودم را خوب می دانم

ولی خدا را....

راستی می گویند "ولم  یولد"

و می گویند بنام پدر مادر  و روح القدس

بازم  نمی دانم اینجا تنهایم یا ...

خدا را ندیدم ولی شنیدم  که اسرار دارند که یکتاست

من هم قبول می کنم

باز هم کافر شدم به یگانگیم

یگانگی را له نمی کنم

فقط می شمارم که چقدر فاصله است

موذن می گوید خدا بزرگ است

نمی دانم چند سنگ بر گورش می خواهد

انگار  خیلی نیاز دارد

باز هم کافر شدم

کفرم را در هاون می کوبم مغزم را محکم

محکم  به قلم فشار می دهم تا این خط بماند تا ابد

چه کسی سنگ بر گورم می گذارد