سوره محمود(ع)

سوره ی محمود نازل شد:

میم الف نون (۱) و تو چه میدانی از محمود (۲) که این محمود از سه رئیس جمهور قبل خود برتر است(۳) او را از خاندانی شایسته مبعوث کردیم که تمام باجناقها و داماد باجناقهایش جملگی از صالحیناند(۴) و چون شتر خز شد در محمود تعقل کنید(۵) او هر چه که بگوید حناق نگیرد و این نشانی است برای اهل تفکر (۶) در چهارسال دولت او نشانههایی برای مومنین قرار دادیم(۷) همانا به موسی ید بیضا دادیم و به او هاله نور(۸) که از آن بهتر است و کم مصرفتر و ما خیلی خفنیم(۹) قسم به زمانی که درصد تورم به عرش ما نزدیک شد(۱۰) پس سوار بر نمودار تورم شد و به معراج آمد(۱۱) ای محمود ما بشارت ده ایمان آورندگان به خود را به پخش سیب زمینی مفتی در هر جمعه (۱۲) و بر ایشان مبارک باد بهشتی که در آن درخت هست و در کفش خطوط بی.آر.تی جارییست(۱۳) پس گروهی به طغیان پرداختند و خود را سبز کردند به آنها بگو که علف هرز هم سبز است بدرستی که ما حالگیر و حاضر جوابیم(۱۴) بر تو باد دوست داشتن و گاهی دلسوزی بر آنها و بیادشان آوردن که اطلاعات اشتباه گرفتهاند که اکثرشان نمیدانند (۱۵) و حتی رسوا کردن همسرانشان که آنها در جهنم در حالی که کیف گلگلی بر دوش دارند بر آتش همسرانشان هیزم میگذارند(۱۶) و قبل از ان از آنها سه مرتبه اجازه بگیر و بگو: بگم؟ بگم؟ نه بگم؟(۱۷) همانا که در انتخابات اجباری نیست(۱۸) پس هشدار ده به آنان که اگر از ظلمات خارج شدند و بسوی هاله نور آمدند ما ایشان را دوست خواهیم داشت و اگر همچنان به طاغوت بازی خود ادامه دهند در آتش دوزخ جاودانند(۱۹)

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

«آن که اندک رنجی را تحمل نتواند، محتمل است که به‌رنجی کلان گرفتار آید.»

«اولین قطرات اشک کودکان "خواهش" است، اگر به‌آن توجه نشود به‌زودی تبدیل به‌"فرمان" خواهد شد.»

«اولین کسی که با کشیدن حصار به‌دور قطعه زمینی، ادعای مالکیت نمود و انسان‌های ساده دل نیز به‌اراده او تمکین نمودند، اولین بنیانگذار جامعه بورژوازی بود. از چه جنگ‌های خانمان‌سوز، و چه جنایت‌ها و کشتارهای بی‌رحمانه، و از چه رنجها و شوربختی‌ها جلوگیری می‌شد اگر، یک نفر آن حصار را می‌کوبید و فریاد سرمیداد: مردم! هشیار باشید و به‌این شیاد اعتماد نکنید که فنا خواهید شد! ثمره این خاک متعلق ِ به‌همه‌گان است و زمین به‌هیچ‌کس تعلق ندارد!»

«تا زمانی که کشت و زرع به‌دیده احترام نگریسته می‌شد، از کاهلی و فقر آثاری نبود و عادات زشت در میان مردم نیز به‌مراتب کمتر دیده می‌شد.»

«ثروتمندان، طلا را بر شایستگی ترجیح می‌دهند.»

«ثروتمندان، فقر را به‌دو روش ایجاد می‌کنند، اول فقر ِ مطلق: به‌این طریق که کارگران را به‌تولید کالاهای تجملی مجبور نموده که این خود به‌کمبود کالاهای اساسی و افزایش قیمت منجر و در نتیجه به اقشار ضعیف‌تر تحمیل می‌گردد. دوم فقر ِ نسبی: اقشار ضعیف جامعه با مشاهده اشیاء جدیدِ تجملی و محرومیت از لذایذ آن، خود را ناکام و نگون بخت فرض می‌کنند.»

 

ژان ژاک روسو،

دل خوش

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران

 می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا

 و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

 دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی

 که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی

 برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

 با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل

می کنیم دلمان خوش است به شب های دو

 نفری و نفس های نزدیک دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی

چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد

می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

می خوام براتون قصه بگم قصه ای که

دروغ نیست واسه خوابیدن نیست  از خودم نساختم

کلاه تونو بالا تر بذارین

هیچ چیزو ندیده باور نکنین

تو کشوری که فقط دولت حق حرف زدن داره هیچ چیز و باور نکنیم

گل قالی سر دار پلاسیده

سر چهل گیس قصه تراشیده

اینا حقیقته

قصه ما شده حکایت آیینه پینه دار

که اگه بخوایم زشتی هامونو نبینیم بهترین چیز

هر چی خوبی از ما هر چی بدی از آیینه ست

آیینه ای که دست ماست چقدر راست میگه

تقصیر ما ست یا آینه

 

آخرین نوشته

خوشحالم که یکی مثل داریوش هست که تا وقتی دستم به قلم نمی ره یکی از شعراشو می نویسم

خانه سرخ کوچه سرخ خیابان سرخ است        آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است

ده به ده پرچم سبز است که بر می خیزد        مزرع زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است

رو سیاه است اگر این شب مردم کش بد         تا دم صبح وطن سینه یاران سرخ است 

با تو سرسبز تر از ایثار سیه پوشان است       ای مسلط دست از خون شهیدان سرخ است

وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران         تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است

۱۳ آبان نزدیکه شاید آخرین مطلبم باشه

ظط ظیاط

دستها  در بند شب است

دیر گاهی در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی   در ودیوار بهم پیوسته

سایه ای اگر لغزد روی زمین

نقش وهمی ست ز بندی رسته

نفس آدم ها س ر بستر افسرده است 

روزگاری در این گوشه پژمرده هوا

دست هر نشاطی مرده   دست جادویی شب

در به روی غم می بندد

میکنم هر چه تلاش او به من می خندد

نفس هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیر گاهی که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دست ها پاها در قیر شب است

 سهراب

 

چه کسی سیگارتو روشن می کنه!

سیگارتو روشن کن که تو تاریکی شب دیده بشیم

سیکارتو روشن کن

دیده بشیم که هنوز از دور یه نقطه ایم یه نقطه روشن

تو تاریکی شب منو تو بی فانوس روشنی ما تنها سیگار توست

ما هنوز هستیم گر چه فانوسمون شکسته

سیگارا تونو روشن کنین تا بدونن هنوز هستیم

آزادی فانوس شکسته ما از تو خسته ایم که هر بار با تو ما نیز شکستیم

ما محکومیم که تو رو داشته باشیم تو ما رو نداشته باشی

سیگارتو روشن کن شاید عمر این سیگار به درازی عمر این شب باشه

یا شاید عمر این شب به قد روشنی این سیگار باشه

سیگارتو در بیار تا سیگاری بکشیم شاید آزادی توی

سیگار بهمنت باشه!!!

قصد بد آموزی ندارم ولی سیگارا تونو روشن کنین

باید پاک کنم

باید پاک کنم دستامو که پر از گناه

باید پاک کنم ...

دستامو بالا بگیرم و بارون بیاد تا دستام پاک شه

باید دور و برمو پاک کنم که پر از حیوون های انسان نما

دو دره باز هایی که رفیقن

باید فکرمو پاک کنم پاک پاک

همه افکار همه خیال ها همه آرزو ها همه دروغ ها همه همه

باید تهی بشم از نو پر بشم اما...

اما فکری هست تو ذهنم که پاک نمیشه

اما فکر تو هست که از ذهنم پاک نیمشه...

تو ای تنها دلیل زندگی چطوری تو رو پاک کنم ...

که اگه تو نباشی من از صحنه روزگار محو می شم

دنیا پاک میشه از شر لجن ها

نباید دنیا این قدر پاک باشه

که اگه همه مثل تو باشن تو این دنیا

دنیا قدرتو نمی دونه

پس من باید باشم تو منو پاک کنی