سرد خشک بی روح
سرد خشک بی روح قضاوتی بود که باید در مقابل آن دفاع کنم
نمی دانم چه دیده اند از من، تو که سردی وبی روحی گریبانمان را گرفته....
سرد خشک بی روح قضاوتی بود که باید در مقابل آن دفاع کنم
نمی دانم چه دیده اند از من، تو که سردی وبی روحی گریبانمان را گرفته....
در یک جاده دور دراز که ذهن دراز و پر از مار پیچش هم از یاد برده که از کجا آمده
دلتنگی های منم تمامی ندارد انگار
انگار به درازی همین جاده است
همدردی می کند با این جاده و آغازش را از یاد برده
خودش را به فراموشی مزند لعنتی می دانم
می دانم می خواهد فراموش کند آغازش را که با تو بود
و گر نه کیست که نداند که فراموشیش مرگ است
نمی گذارم نمی گذارم نمی گذارم
درازای این جاده تو از یادم ببرد
اگر من هم بخواهم نمی شود
دلم تنگ است و طولش دراز
به درازای همین جاده
که فقط قد تو جا دارد که با هم قدم بزنیم
اما...
تو با دل تنگی های من تو با این جاده هم دستین
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی
آخرین سر نخ بود انگار
نه دلیل زندگی بود نه امید آن
سرش را می گیرم آرام که پاره نشود
که نا امید نشوم
سیگارم را روشن می کنم که دنیا برایم روشن تر شود
چقدر دنیا تاریک و سرد است
به آتش نیاز دارم
سیگارم هم جایی را روشن و گرم نکرد
مگر خودم را
سیگارم در این تند باد خاموش شده
به آتش نیاز دارم
"راهی ست نازک تر از مو برنده تر از شمشیر"
که من می خواهم سیگارم را تمام کنم بر رویش
روی پل صراط دنبال کبریت می گردم
خدایا سیگارت را بده تا کامی بگیرم
خودت گفتی همه چیز را از تو بخواهم
جهنمت را دوست دارم
شاید کبریتی پیدا کنم
چنگ می اندازم و محکم در برش می گیرم
که اگر
که اگر
بادی بیاید مرا با خود به نا کجا نبرد
گرچه حالا هم نمی دانم کجایم
خود خدا گفت چنگ بیاندازم
می خواهم بالا بروم از آن
شاید خدا هم راه بهتری برای پایین آمدن بروی زمین نیافته
بوی گیسویت مستم کرده
نمی خواهم کسی دیگر چنگ بیاندازد
حتی خدا
"چنگ بزنید به ریسمان خدا که دچار تفرقه نشوید"
همیشه می ترسم کسی دیگر گیسویت را بو کند
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
تو ای خدا ریسمان محکم تری برای پایین آمدن خود پیدا کن
سلام حالم خوب است. نپرسیدی ولی گفتم که بدانی.
می دانی شاید که دروغ می گویم. نمی دانم؟
از دیروز و امروز و فردا نپرس که نمی دانم
نمی دانم دیروز بود, امروز بود, یا یکی از همین روز ها
رفته بودم در خلوت خود روز ها را یاد کنم و بشمارم
روزها ساعت ها لحظه ها...
می شمردم ولی انگار از یاد برده بودم, شمردن را
صدای چک چک می آمد.
به آسمان نگاه کردم که انگار او هم از ما کویری ها خسته شده بود.
می شمردم, ولی شمردن را از یاد برده بودم
عدد ها زیر باران نم گرفته بود سخت می شد فهمید که کدامند
حالم خوب نیست گفتم.
می خواهم بالا بیاورم.
بالا بیاورم روی تمام روز مرگی ها, تمام چهره های حق به جانب مقدس وتمام قوانینشان
باید بالا بیاورم چند بود درسته 3
سه ماه شد تقریبا....
ولی باید بالا بیاورم, بالا بی آورم دست هایم را تا باران نگرفته دوباره....
بالا می آورم تمام قدم هایم را شاید به خدا برسم.
آنوقت که خدای را پشت سر گذاشتم.
به روی زمین پوس خندی می زنم!!!
که ای ساده ,روزی به آسمان با حسرت نگاه می کردی و حالا حسرت زمینی بودن را داری؟
باید بالا بیاورم شاید حسرت امروزم تمام شود
باید دوباره بشمارم قدم هایم را تا خدا چند قدم مانده!!!
ثابت مانده انگار
مثل سرنوشتم, مثل عقاید کپک زدیمان, مثل قانون نیوتون...
ایستاده ام همراه زمان و به گذر باد دل خوش کرده ام
دل خوش کرده ام به اینکه شاید پس فردایی بیاید و امروز را با خود ببرد
تازه ام انگار فردا باران می آید, من می دانم
می دانم که می بارد یکی از همین فردا ها که احتمالا می آید بعد از امروز
می آید و چهره غبار گرفته ام را پاک می کند
می شود
یعنی می شود دوباره شروع شود از نو
در این سیکل و تکرار خودم را گم کرده ام فردا می آید و پیدا می شوم
در این انتگرال سری فوریه کسی نیست که دستم را بگیرد و بکشد بیرون
بکشد تا از بیرون به این جریان نگاه کنم
که کجای این انتگرال غیر ممکن هستم
انگار حل نمی شود با وجود من
من زیادی ام انگار در این روز ,در این تکرار, در این سیکل...
کسی نیست باید مرا حل کند
حل کند در این زمان و جای دیگر متبلور سازد
باید امروز حل شوم