دوباره می شمارم
سلام حالم خوب است. نپرسیدی ولی گفتم که بدانی.
می دانی شاید که دروغ می گویم. نمی دانم؟
از دیروز و امروز و فردا نپرس که نمی دانم
نمی دانم دیروز بود, امروز بود, یا یکی از همین روز ها
رفته بودم در خلوت خود روز ها را یاد کنم و بشمارم
روزها ساعت ها لحظه ها...
می شمردم ولی انگار از یاد برده بودم, شمردن را
صدای چک چک می آمد.
به آسمان نگاه کردم که انگار او هم از ما کویری ها خسته شده بود.
می شمردم, ولی شمردن را از یاد برده بودم
عدد ها زیر باران نم گرفته بود سخت می شد فهمید که کدامند
حالم خوب نیست گفتم.
می خواهم بالا بیاورم.
بالا بیاورم روی تمام روز مرگی ها, تمام چهره های حق به جانب مقدس وتمام قوانینشان
باید بالا بیاورم چند بود درسته 3
سه ماه شد تقریبا....
ولی باید بالا بیاورم, بالا بی آورم دست هایم را تا باران نگرفته دوباره....
بالا می آورم تمام قدم هایم را شاید به خدا برسم.
آنوقت که خدای را پشت سر گذاشتم.
به روی زمین پوس خندی می زنم!!!
که ای ساده ,روزی به آسمان با حسرت نگاه می کردی و حالا حسرت زمینی بودن را داری؟
باید بالا بیاورم شاید حسرت امروزم تمام شود
باید دوباره بشمارم قدم هایم را تا خدا چند قدم مانده!!!
بر لبانم قفل خاموشی زدند