من از سایه ی این همه دیوار

 

و آن آفتاب فهمیدم

 

که ما میراث دار پدرانمان نیستیم

طی می کنم خیابان های چشم بسته ات را چشم بسته

میان کور دلانی که می بینند و نمی فهمند تقریبا

و در حیرتم که اگر می بینند چرا برق چشم های بسته ام به حیرتشان نمی اندازد

چشم می بندم

می گذرم

گوش می کنم نگاهای کولانی که لال شده اند

و پیش خود می گویند همیشه حرف هایی ست برای نگفتن

و حرف

حرف که می زنی حرفت همین حرف که می زنی

آن هراسیت که در ختان از سیم های برق دارند تقریبا

هراسی دارد از شنیده شدن

چشم بسته گوش می کنم هراس زرد درختان را

برای خودم

به هر حال عاشق شوید ۵۰٪ بی پایان ۵۰٪ نا فرجام چون ۵۰٪ بدبختی بهتر از ۱۰۰٪ آن است

                                                                                                                      (خودم)

گورت را در دورترین جای زمان بکن

جایی که که زمان به لکنت افتاده و هیچ کس از حالت خبر ندارد

و دوباره شروع کن به لبخند زدن اجباری

خاکت را میان دو دستی بردار که رو به آسمان گرفته شده برای تمنای حیات

میان اشک و لبخند هر رهگذرش

مردن را برای کسی هدیه ببر که حتی توقع دیدارش را نداشته باشد

عشق را برای لبانی که جز زنده بودن خیالی نمی داند

و قبل آدم خاک نبودقبل زندگی گورت را بکن میان هر سوال بی جواب

و چون زمان به پایان خود رسد از خواب همیشگی بر می خیزم

و یا چون رسولانی منذر خواهمبود ویا عاشق

که کسی می گفت تنها چیزی که تمامی ندارد خریت است

دوباره عاشقم خواهد کرد و عاشق خواهم شد

به امید این که این بار عشق آخر خط نباشد گورم را می کنم

 

امان از نا تمام تو       امان از نا تمام من

شهریار قنبری

 

تمام عمر فکر می کردم که فقط خدا یکی ست

همه چیز دو تا بود در خیالم

تمام فکرم این بود که چقدر مسخره ست یک بودن

تمام باورم این بود که یک در انتها تنها می ماند

در حالی که خیلی چیز ها یک است

در حالی که همه چیز یا یک است یا هیچ

در حالی که یک بودن و توهم دو بودن مسخره تر ست

در حالی که دو از همه تنها تر است

در حالی که یک از حالا هم تنها ست

من یک بودم و تو دو بودی

چقدر احمق بودم که می پنداشتم

۱+۲=۲

امان از این فکر

امان از دو

امان از تمامی که دنبال تمامش می گردد