طی می کنم خیابان های چشم بسته ات را چشم بسته
میان کور دلانی که می بینند و نمی فهمند تقریبا
و در حیرتم که اگر می بینند چرا برق چشم های بسته ام به حیرتشان نمی اندازد
چشم می بندم
می گذرم
گوش می کنم نگاهای کولانی که لال شده اند
و پیش خود می گویند همیشه حرف هایی ست برای نگفتن
و حرف
حرف که می زنی حرفت همین حرف که می زنی
آن هراسیت که در ختان از سیم های برق دارند تقریبا
هراسی دارد از شنیده شدن
چشم بسته گوش می کنم هراس زرد درختان را
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ ساعت 23:56 توسط امین
|
بر لبانم قفل خاموشی زدند