شعری زیبا از دکتر شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان

باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از

این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از

احساس سرشار است

بیا تو هم خطی روی افکارم بکش

 

باز هم منم همچنان تنها از تو می نویسم

پاکت سیگار روی میز همچنان نقش قلم را بر کاغذ دنبال می کند

زیر نور شمع یا چراغ چه فرقی دارد

به من چشمکی می زند که دوباره قلم را رها کنم و بکشم

ردیف های آن را نگاه می کنم و ردیف  های شعر نویی که برای تو نوشته ام

چرا بی کارم بر می دارم و می کشم

به تو فکر می کنم نه به آن

به آن لحظه که تو مرا از آن خود بدانی

بدانی که منم هیچ کس را از آن خود نمی دانم

نمی دانم بر می دارم و می کشم

می کشم دوباره کوله بار سنگین حرف هایم را بر دوش تا سبک ترش کنم

با خطی نقشی روی کاغذ

سینه کاغذ می سوزد از درد

می سوزد و من حرارت آن را احساس می کنم

در دستم

دوباره به سیگار ها نگاه می کنم که لبخند تلخی به من می زنند

به دستم نگاه می کنم که حرارت سیگار بوده انگار

نه کاغذ نه حرف هایم نه آن شعر نو

دوباره بر می دارم و می کشم خطی روی افکارم

بیا تو هم بکش سیگار نه....

قلم بر دار و بکش خطی روی افکارم