باید امروز حل شوم
دیروز گذشت و حالا فرداست, اما ابر ها همچنان دیروزی اند باد می گذرد و زمان همراهیش نمی کند
ثابت مانده انگار
مثل سرنوشتم, مثل عقاید کپک زدیمان, مثل قانون نیوتون...
ایستاده ام همراه زمان و به گذر باد دل خوش کرده ام
دل خوش کرده ام به اینکه شاید پس فردایی بیاید و امروز را با خود ببرد
تازه ام انگار فردا باران می آید, من می دانم
می دانم که می بارد یکی از همین فردا ها که احتمالا می آید بعد از امروز
می آید و چهره غبار گرفته ام را پاک می کند
می شود
یعنی می شود دوباره شروع شود از نو
در این سیکل و تکرار خودم را گم کرده ام فردا می آید و پیدا می شوم
در این انتگرال سری فوریه کسی نیست که دستم را بگیرد و بکشد بیرون
بکشد تا از بیرون به این جریان نگاه کنم
که کجای این انتگرال غیر ممکن هستم
انگار حل نمی شود با وجود من
من زیادی ام انگار در این روز ,در این تکرار, در این سیکل...
کسی نیست باید مرا حل کند
حل کند در این زمان و جای دیگر متبلور سازد
باید امروز حل شوم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:48 توسط امین
|
بر لبانم قفل خاموشی زدند