در یک جاده نا تمام هستم نا تمامی که آغاز خود را فراموش کرده

در یک جاده دور دراز که ذهن دراز و پر از مار پیچش هم از یاد برده که از کجا آمده

دلتنگی های منم تمامی ندارد انگار

انگار به درازی همین جاده است

همدردی می کند با این جاده و آغازش را از یاد برده

خودش را به فراموشی مزند لعنتی    می دانم

می دانم می خواهد فراموش کند آغازش را که با تو بود

و گر نه کیست که نداند که فراموشیش مرگ است

نمی گذارم نمی گذارم نمی گذارم

درازای این جاده تو از یادم ببرد

اگر من هم بخواهم نمی شود

دلم تنگ است و طولش دراز

به درازای همین جاده

که فقط قد تو جا دارد که با هم قدم بزنیم

اما...

تو با دل تنگی های من تو با این جاده هم دستین

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی