سرد خشک بی روح
سرد خشک بی روح
سرد خشک بی روح قضاوتی بود که باید در مقابل آن دفاع کنم
نمی دانم چه دیده اند از من، تو که سردی وبی روحی گریبانمان را گرفته
مثل این بغض گلوثیم را رها نمی کند
به انگشتان قلم رعشه افتاده وتسلط خود را از یاد برده
کمرش زیر این بار خم شده و من از سایه اش متوجه شدم
می خواهم بگویمت پس گوش کن ودوباره قضاوت کن
مردم چه انگاشته اند از تو
شاید خشکیت را از آن دیده اند که همیشه پایت در کویری گیر کرده و مثل باتلاق تو را می بلعد
شاید سردیت را به کوهای بالا سرت نسبت می دهند
که جلو بلند پروازیت را گرفته است
شاید بی روحیت بدان سبب گفته اند که هیچ نمی دانند
شاید ، شاید ، شاید....
کجایند بزرگان این شهر که ببینند شهرشان را سر خشک بی روح می خوانند
تو که طراوت آن زمان بودی نمی توانی بر خشکی این جا تا ابد فایق آیی
یعنی هیچ کس نمی دانست روح بزرگ این بزرگان بی روحی تا ابد بی روحی را از یاد این شهر برده است
یعنی ما از حیوانات هم کمتریم که تسخیر روح بزرگتان شده بودند
شما که ملاکتان برای انسان بودندن بلندی ریش و درشتی تسبیح نبوده که خشک می دانند این جا را
شاید هم خط کشی نداشتید برای اندازه گیریشان
"هر که دراین سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید
چه آن که در نزد باریتعالی جان ارزد
بر خوان بولحسن به نان ارزد"
کجایید که فقط سردی و خشکی را از اینجا دیده اند
نزد تو ابو سعید ابن سینا ناصرخسرو خواجه عبدالله فقط توانستند سکوت کنند
تو حاضر بودی حساب تمام خلق را با تو کنند
حالا نمی دانی همین خلق چه قضاوت ها می کنند
"کاشکی حساب تمام خلق با من کردی تا خلق را به قیامت حساب نمی بایستی دید
کاشکی عقوبت همه خلق مرا کردی تا ایشان را به دوزخ نمی بایستی"
زندیق کذاب به تو لقب داده بود نزدیکترین کست به تو
اما تو فقط با شیرهات هیزم می آوردی
بیل و زمینت طلا شد و به خانقاه رفتی و به خدا شکوه کردی
هفت شهر عشق که عطار طی کرد مگر جا پای تو ننهاد
تو غمخوار خلق بودی نه به خاطر عبادت نه به خاطر بهشت نه به خاطرفرار از جهنم نه حتی به خاطر خدا
فقط به خاطر انسانیت
جوانمردی را سخاوت و شفقت به خلق و بی نیازی از خلق می دانستی
نمی دانستی این خلق چه قضاوت ها می کنند
می دانم تنت هفتاد متر زیر خاک می لرزد
برای احترام به اسوه خودت فرسنگ ها به پشت را می رفتی و مزارت هفتاد متر زیر خاک قرار دادی
"چون نیستی ات را به وی دهی او نیز هستی اش را به تو دهد"
هنوزم هرکه در این سرا در آید بدون این که از کیش و آیینش بپرسند آب ونانش می دهند
"آن کس که نماز کند و روزه دارد به خلق نزدیک تر است
و آنکه فکرت کند به خدای"
و من فقط به تو فکر می کنم نه به خدایی که آنها می گویند
حرفایت آنقدر گرم و صمیمی بود که سردی شهر را بکل فراموش کردم
آنقدر طراوت داشت که احساس می کنم هوا شرجی شده
گرم است گرم تر از همیشه جهنم شده انگار
اگر فردا خلق لقب جهنم به این جا ندهند
و هر روز باران می آید بعد از این قضاوت
اگر نگویند تف به شهر گل و شل
روح از سر و کولم بالا می رود
اگر نگویند شهر ارواح شده
"عافیت را در تنهایی و سلامت را در خاموشی"
پس منم خاموش می شوم و در خاموشی به راه روشن تو فکر می کنم
لب خاموش
بر لبانم قفل خاموشی زدند