(همیشه یک احمق به دنبال احمق بزرگتری برای تحسینش می گردد)

من احمق بزرگی نیستم.

فاحشه به ساعتش نگاه کرد

-وای خدای من چرا زمان ایستاده

۵دقیقه دیگر مانده بود خوابش گرفته بود دلش می خواست امشب زودتر تمام

شود و قدر صد سال بخوابد

سیگارش را در آورد ولی آتش نداشت

جوانی از دور می آمد وکه زیر لب فحش می داد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

جوان خنده ای از سر تمسخر زد و بدون این که چیزی بگوید

سر را پایین انداخت و رفت

پاز دور تر ها مردی با سیگار از  می آمد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

سیگارش را روشن کرد انگار دنیا برایش روشن شده بود

از پیر مرد تشکر کرد و با نگاهش رفتن پیر مرد را نگاه کرد

راه رفتنش چقدر شبیه پدرش بود

پدری که دو سال پیش برای اینکه خرج بیمارستانش را نداشتند مرده بود

به ساعتش نگاه کرد

-وای چرا زمان به عقب بر گشته

۱۵ دقیقه دیگر مانده بود

خیابان را پیاده تا انتها پیاده می رفت که همان جوان را دید

گوشیش در دستش بود و لبخند می زند

انگار از آن ور عشقش به او گفت من دیگر نامزد دارم و نمی توانم با تو باشم

که جوان خنده بر لبش خشک شد  وگر نه هیچ چیز دیگر نمی توانست او را این گونه کند

پیر مرد از کتاب فروشی دست خالی بیرون آمد و سیگارش را روشن کرد

چقدر این دروغ برایش آشنا بود

آری او هم همین دروغ را سه سال پیش به عشقش گفته بود

شاید عشق جوان هم همین دروغ را به او گفته بود

شاید او هم خرج بیمارستان پدر پیرش را ندارد

آسمان هم به حالش گریه کرد

پ.ن۱ این داستان زاده فکر خیال خودمه

پ.ن۲ خیلی وقت دستم به قلم نمی ره و چیزی رو که باید بنویسم و ننوشتم