نمی دانم کوزه گر بعد مرگمچه خواهد ساخت

نمی دانم دستش را در من می برد و چه بیرون می آورد

نمی دانم خشت مالی که بعد من می آید خشتش را کجا می گذارد

مرا به کجا می برد و چه خواهد ساخت

نمی دانم کودکانشان بعد من چگونه لای انگشتانشان بازی می دهند

نمی دانم

کوزه گر،سوتکی ده به دستشان که با هر دمی که در من می دمند خواب ابدی ام

آشته و پریشان کنند

جامی ساز تا عاشق و معشوقی می عشقی در من بنوشند

کوزه گر خوب بنگر مرا

ظرفی ساز تا تمام دانشجویان صنعتی

تمام دانشجویان مستعسل

سیگارشان را در من خاموش کنند

شاید بدانند من هم روزی مثل خودشان بودم

من بیزارم

می خواهم سیگارم را روشن کنم و روی سینه ام خاموش کنم

تا عادت کند به این آتش شاید جهنم خدا هم همین باشد

چه آتشی دارد سیگارشان حرارتش را از همین حالا احساس می کنم

همه شان وینستون می کشند این را احساسم می گوید

و اما تو خشت مال

مرا اسیر مسجد و صومعه نکن

عاشق می خانه و کنشتم

مرا ده به عاشقی دل خسته تا خانه عشقش را بسازد

نمی خواهم بعد مرگ هم اسیر باشم

ساقی کاسه سرم را پر شراب کن

و بدانند که در جهنم هم دعایشان می کنم