حرمت نگه دار دلم،گلم کین اشک خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من نه به قید قرعه ،نه به حکم عرف یک جا سند زدم
همه را یکجا به حرمت چشمانت مهر و موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور این سر گذشت کودکیست که به سر انگشت پا
هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است هر شب گرسنه می خوابید
چون و چرا نمی شناخت دلش گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی
مهربانش پس گریه کن مرا به طراوت به دلی که می گریست برای اسب
واژگون کتاب دروغ تاریخش و آواز می خواند ریاضیات را در سنفونی باشکوه جدول ضرب
با همکلاسیانش در ۱۱سالگی پا به دنیا شگفت کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت با بوی کنده بد سوز و نفت
و عرق های کهنه آری گلم دلم این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و محسورش کرده
تا بدانم بدانم بدانم
به وار وا نهادم مهر مادری ام را در گهواره ام به تمامی و سیاه شد در فراموشی ام
سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم
می رفتم می رفتم می رفتم
تا بدانم بدانم بدانم
از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که فقط در آن مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
سند زدم یک جا همه را به حرمت چشمانت مهر موم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم تا شمارش معکوس آغاز شود
به این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی  و یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
 کفایت می کرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب مرا لبخند وآویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
 مسیح به جل جلتا به صلیب نمی شد و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا  در شبهای سبز کاج ها ومهتاب
 آری یکی یکی مردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ به ته رودخانه اوز همراه با ویرجینیا ولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
 حرمت نگه دار دلم گلم اشک اهیی که خون بهای عمر رفته ی من است
داد خود را به بیدادگاه خود آوردم همین
 نه نه به کفر من نترس کافر نمی شوم به هرگز به نمی دانم های خود ایمان دارم انسان و بی تضاد
خمره های من غوش در چهره های میراست عرفان لایت با طعم نعناع
 شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم می خوانند
پس ادامه می دهم سر گذشت مردی که هیچ کس نبود
با این همه طلوعی هرگر نمی بود جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چنان آن درخت زیر باران ایستاده است نگاهش کن
چون آن خانه چون آن کلاغ چون آن سایه
 ما گلچین تقدیر و تضادیم استوای بود نبود به روزگار طوفان و موج و نور رنگ
 به شکال گرفتار آمده ایم مسطتیل های جادو مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کردم دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
 عرفات در استادیوم فتوتبال در کابینه شارون از جنون گاوی  گفتم
 در همین پنجره گله به چرا بردم پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که ایال وار بودم و فقیر  زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
 از دیوار راست بالا رفتم به معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم تمام رازهایم را یکجا
 دلقک شدم با دماغ پینو کیو و بوته گونی به جای موهایم
 آری گلم دلم حرمت نگه دار این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سر گذشت مردی که هیچ کس نبود
 و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند؟ تا کی؟
 و به کدام مرام بمیرد آری گلم دلم ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیاندیش
 که برای تو طلوع می کند با سلام و عطر آویشن

حسین پناهی