پر از خالی
مغازه ها تازه چراغا شونو روشن می کردن مغازه هایی که سیم کارت جایزه دار داشتن و مرغ منجمد دو هزار تومنی
پیاده رو تنگ مثل همیشه شلوغ مثل همیشه.....
از درون احساس تهی بودن می کردم با یه تلنگر خرد می شدم
تو پیاده که تموم نمی شد نه نگای بود نه تیکه انداختنی و نه عشق ثانیه ای باسه من
تو خودم بودم انگار دنیا حوار شده بود روی سرم خودم نمی دونم چرا ولی یه وقتایی از درون تهی می شم تهی....
بچه ای که ترازو زیر بغلش بود سر کوچه هفتم منتظر من بود مثل همیشه مشتریش بودم اما حال انو هم نداشتم
اون از من گیر تر بود دنبالم اومد هر جوری بود می خواست از من حرف بکشه
سر صحبت رو باز کرد از باباش پرسیدم و مادرش مامانش بهش گفته بود رفته سفر و دیگه برنمی گرده
اما خودش فهمیده بود که تو سفر به فضا از تو جوب آب پیداش کردن
از مامانش گفت زنی ۳۰ ساله که به ۶۰ می خوره از بس کلفتی خونه اینو اونو کرده کمر درد و زانو درد گرفته
از خواهرش گفت که پایین تر آدامس می فروشه گفت وگفت وگفت وگفت

انگار از دنیا پر بود من از دنیا تهی
بر لبانم قفل خاموشی زدند