ای صف آهن چیدمان حسرت
نمی بخشمت گرچه ببخشش از بزرگان باشد
گر چه آدم بزرگی ام
نمی بخشمت به تاریخم
گر چه تاریخ را دوست دارم
نمی خواهم تو هم مثل تاریخ پوچ ومنجمد باشی
نمی بخشمت مثل تاریخ که مثل ان اسیر خاک باشی
نمی خواهم فراموشم شوی مثل تاریخم
حتی فکر بخشیدنت را هم نکن
حتی فکرش هم جالب نیست
حتی فکر هم جالب نیست
حتی فکرم هم جالب نیست
حتی فکر جالب نیست
حتی فکر نیست
حتی نیست
حتی پوچ
حتی خاک
را هم فراموش کرده ام به معجزه تاریخ
حتی فکری که خاک گرفته باشد جالب نیست
حتی فکر به خاک هم جالب نیست
حتی فکری اسیر خاک جالب نیست
حتی فکر اسیر خاک جالب نیست
حتی فکر اسیر هم جالب نیست
حتی فکر اسیر هم جالب نیست
حتی فکر اسیر هم جالب نیست
حتی اسیری هم جالب نیست
حتی اسیر هم جالب نیست
حتی بدون فکر و اسیر و خاک و تاریخ هم جالب نیست
فکرش را هم نمی کنم
فکرش را هم نکن
چون که اصلا جالب نیست
ای صف آهن چیدمان حسرت رهایم کن
پ.ن این نوشته مخاطب خاص داشت
بر لبانم قفل خاموشی زدند