میان فکر و وحشت
(آنها از فکرت می ترسند)
شریعتی
فکر می کنم که فکر نکنم بهتر است وفکر می کنم که اگر فکر نکنم چیزی پیش نخواهد آمد
فکر هم مشغول است
فکرم هم مشغول است
بینشان از آنجا که نمی دانم تا ناکجا که می دانم
می دانم که فکرم فکری در فکر پوچش دارد
دارد مرا می کشاند مثل باد روی آسفالت
فکرم دارد چین می خورد فکرم تمام چین های این دنیا را می خورد
از قحطی آمده انگار
فکرم چین می خورد مثل پارچه ای که ملعبه باد است
فکرم چقدر چین ماچینی دارد
خدا کند فکرم هم کپی نباشد
در پس این چین ما چین و این فکر ها فکر می کنم که
اگر فکر هم نمی کردم به همین جا می رسیدم
می رسیدم به جایی که نمی دانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم ....
اما من کسی نیستم که با فکرم هراسی در دل کسی بیاندازم
من یک وحشی نیستم
نیستم از انان که فکر وحشی دارند
یادم می آید که قبلا فکرم فرق می گذاشت بین من و وحش
فکرم هم تبییض قائل می شود
وحشت می کنم که با فکر وحشی ام یا بدون فکر
بر لبانم قفل خاموشی زدند