یادم اومد خیلی چیزا فراموشم شده
ترس داشتم که درش بیارم
یه کم با خودم یکه به دو کردم سرم و خاریدم
به آسمون نگاه کردم، به این فک کردم که که هرچی هوا سردتر بشه، شبا آسمونش قشنگ تره
یه تابو بود برام، البته بهش فکرم نکرده بودم همینجوری یادم اومد
گفته بود ، البته اون زمانا همه می گفتن.
می گفتن مبادا درش بیاری اگه درش آوردی به کسی نشون نده .
چار ساله بودم
تو محیط کوچیک روستا ، دیوارای گلی زمین خاکی و جوبی که دقیقا از وسط کوچه که نه، کوچه باغ می گذشت. لب جوب هم چمن داشت که من و همیشه یاد چمن شهید شیرودی اون زمانا مینداخت تا می خواست بلند بشه گوسفندا می خوردنش
یه بار بلند شدش و دیدم
با خودم کلنجار رفتم که درش بیار دیگه بچه نیسی ببین چیه
یه بوته های خار هم در میومد لب جوب بزرگ با گلای خوش رنگ، بین بنفش و صورتی. روی ظاهر زیباش مثل خیلی آدما نمی شد حساب کرد اخ سوز میومد وقتی به دستت یا جاییت می خورد. گوسفندا هم سر همین داستان نزدیک این بوته ها نمی شدن دور این بوته ها چمنای بلندتری داشت البته
یه خارای دیگه ای هم بود بغل دیوارا در می یومد. همش خار بود برگش خار بود گلش خار بود میوش خار بود ساقش خار بود. میوش مثل توپ بود بهش می گفتن گرده تلو(خار گرد)
ننم می گفت :این قبلا پرتقال بوده نماز نخونده یه روز خدا خارش کرده
می گفت خار نشی ننه جون می گفتم: اون سپیدار بلندا که دم چاه آب هستن دوس دارم باشم
اما خار باحالی بود تو کوچه باغا وقتی چند نفر بودیم فوتبال باهاش بازی می کردیم
اکثر کوچه ها هم درخت توت داشتن و درختای سنجدی که مثل کمر پیر مردها کج و تاب دار بودن روشون معمولا لانه کلاغ از این بد صدا ها هم پیدا می شد
ننم(مادربزرگم) می گفت از یکی شون پرسیده چند سالته
گفته بوده بهش تو دختر محمد پسر حاج علی نیسی؟
ننم می گفت سیصد سالشونه می گفت من تا حالا که 63 سالمه کلاغ مرده ندیدم
عادت کرده بودم ، میرفتم بالای درخت که یکیشون و تو لونش ببینم و باهم صحبت کنیم" اه همیشه لونه هاشون خالی بود"
چندتا سنجدی انگوری چیزی می خوردم و می اومدم پایین
ننم هم همیشه داد و بیداد می کرد که بیا پایین بچه، شیطون هولت میده میافتی پایین
وقتی میومدم پایین، بهش می گفتم : دیدی نتونست هولم بده؟!
و تکه کلامش :" کی به ذوقوم"
هنوزم نمی دونم معنیش دقیقا چی میشه. احتمالا میشه "هیچ کی مثل من خوشحال نمی تونه باشه"،"کی به ذوقم میرسه" به طعنه البته
تو اکثر کوچه ها ماشین موتور نمی تونست بیاد از بس تنگ بود
درای جوبی یه لته که از جنس سپیدار بود و کلیدش هم دو تا تخته بود که به شکل L میخ کرده بودن رو هم. یه سوراخی هم کنار در بود که دستت و می کردی توش و با این کلید چفت در و از پشت می کشیدی یا جا میزدی
رو دیوار ها هم از توی باغ تاک انگور و میخ کرده بودن به دیوار و شاخه و انگورش معمولا توی کوچه باغ آویزون میشد
دیوار ها هم تو چار مرحله می ساختن هر مرحله نیم متر دیوار و با گل می بردن بالاتر و وقتی نیم قبلی خشک می شد ، روش نیم متر اضافه می کردن تا دومترش تموم بشه
دیوارا ترک داشتن خاک رس ترک می خوره ، معمولا توش پیله پروانه ،پوست مار عنکبوتای بد قیافه یا ...
گفته بود درش نیار، شاید مال جنا باشه، جنی میشیا ننه جون
می گفت اگه کاغذی لای چاک دیوار بود دست بهش نزن، شاید وردی طلسمی کوفتی باشه ،اصلا چه مرضی داری درش بیاری
کنجکاو شدم ، درش بیارم بیبنم چیه، یاد حرف ننم افتادم درش آوردم
یادم اومد با کلاغا صحبت نکردم کلید کلیندون رو من شکستم زیر اون درخت من آتیش کردم
یادم اومد خیلی چیزا فراموشم شده
یه کم با خودم یکه به دو کردم سرم و خاریدم
به آسمون نگاه کردم، به این فک کردم که که هرچی هوا سردتر بشه، شبا آسمونش قشنگ تره
یه تابو بود برام، البته بهش فکرم نکرده بودم همینجوری یادم اومد
گفته بود ، البته اون زمانا همه می گفتن.
می گفتن مبادا درش بیاری اگه درش آوردی به کسی نشون نده .
چار ساله بودم
تو محیط کوچیک روستا ، دیوارای گلی زمین خاکی و جوبی که دقیقا از وسط کوچه که نه، کوچه باغ می گذشت. لب جوب هم چمن داشت که من و همیشه یاد چمن شهید شیرودی اون زمانا مینداخت تا می خواست بلند بشه گوسفندا می خوردنش
یه بار بلند شدش و دیدم
با خودم کلنجار رفتم که درش بیار دیگه بچه نیسی ببین چیه
یه بوته های خار هم در میومد لب جوب بزرگ با گلای خوش رنگ، بین بنفش و صورتی. روی ظاهر زیباش مثل خیلی آدما نمی شد حساب کرد اخ سوز میومد وقتی به دستت یا جاییت می خورد. گوسفندا هم سر همین داستان نزدیک این بوته ها نمی شدن دور این بوته ها چمنای بلندتری داشت البته
یه خارای دیگه ای هم بود بغل دیوارا در می یومد. همش خار بود برگش خار بود گلش خار بود میوش خار بود ساقش خار بود. میوش مثل توپ بود بهش می گفتن گرده تلو(خار گرد)
ننم می گفت :این قبلا پرتقال بوده نماز نخونده یه روز خدا خارش کرده
می گفت خار نشی ننه جون می گفتم: اون سپیدار بلندا که دم چاه آب هستن دوس دارم باشم
اما خار باحالی بود تو کوچه باغا وقتی چند نفر بودیم فوتبال باهاش بازی می کردیم
اکثر کوچه ها هم درخت توت داشتن و درختای سنجدی که مثل کمر پیر مردها کج و تاب دار بودن روشون معمولا لانه کلاغ از این بد صدا ها هم پیدا می شد
ننم(مادربزرگم) می گفت از یکی شون پرسیده چند سالته
گفته بوده بهش تو دختر محمد پسر حاج علی نیسی؟
ننم می گفت سیصد سالشونه می گفت من تا حالا که 63 سالمه کلاغ مرده ندیدم
عادت کرده بودم ، میرفتم بالای درخت که یکیشون و تو لونش ببینم و باهم صحبت کنیم" اه همیشه لونه هاشون خالی بود"
چندتا سنجدی انگوری چیزی می خوردم و می اومدم پایین
ننم هم همیشه داد و بیداد می کرد که بیا پایین بچه، شیطون هولت میده میافتی پایین
وقتی میومدم پایین، بهش می گفتم : دیدی نتونست هولم بده؟!
و تکه کلامش :" کی به ذوقوم"
هنوزم نمی دونم معنیش دقیقا چی میشه. احتمالا میشه "هیچ کی مثل من خوشحال نمی تونه باشه"،"کی به ذوقم میرسه" به طعنه البته
تو اکثر کوچه ها ماشین موتور نمی تونست بیاد از بس تنگ بود
درای جوبی یه لته که از جنس سپیدار بود و کلیدش هم دو تا تخته بود که به شکل L میخ کرده بودن رو هم. یه سوراخی هم کنار در بود که دستت و می کردی توش و با این کلید چفت در و از پشت می کشیدی یا جا میزدی
رو دیوار ها هم از توی باغ تاک انگور و میخ کرده بودن به دیوار و شاخه و انگورش معمولا توی کوچه باغ آویزون میشد
دیوار ها هم تو چار مرحله می ساختن هر مرحله نیم متر دیوار و با گل می بردن بالاتر و وقتی نیم قبلی خشک می شد ، روش نیم متر اضافه می کردن تا دومترش تموم بشه
دیوارا ترک داشتن خاک رس ترک می خوره ، معمولا توش پیله پروانه ،پوست مار عنکبوتای بد قیافه یا ...
گفته بود درش نیار، شاید مال جنا باشه، جنی میشیا ننه جون
می گفت اگه کاغذی لای چاک دیوار بود دست بهش نزن، شاید وردی طلسمی کوفتی باشه ،اصلا چه مرضی داری درش بیاری
کنجکاو شدم ، درش بیارم بیبنم چیه، یاد حرف ننم افتادم درش آوردم
یادم اومد با کلاغا صحبت نکردم کلید کلیندون رو من شکستم زیر اون درخت من آتیش کردم
یادم اومد خیلی چیزا فراموشم شده
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ ساعت 23:48 توسط امین
|
بر لبانم قفل خاموشی زدند