بيكرانه

 

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
 

حسین پناهی

 

ای آرزوی آرزو

آن پرده را بردار از او

من کس نمی دانم جز او

مستان سلامت می کنند

وان دام آدم بگو

وان جان عالم بگو

وان یار و همدم را بگو

مستان سلامت می کنند

پیرو دو سال گذشته باید فریاد بزنم و به جرم بهمنی بودن

سرم را پایین تر از نگاه های حسرت آلودم بگیرم

 

خسته از انقلاب و آزادی سیگارت را در بیاور

شاید آزادی در سیگار بهمنت باشه

پ.ن

این وبلاگ دیگه آپ نمی شه به خاطر تمام باید هایی که نباید اتفاق می افتاد

به خاطر حرفایی که زده شد و نباید زده می شد

به خاطر حرف هایی که زده نشد ولی باید زده می شد

قانون ۲۱ روانشناسی میگه اگه یه عادت و ۲۱ روز انجام ندی از یادت میره

بیشتر از ۲۱ روز ولی از یاد رفتنی نیست همه چیز

از تمام دوستانی که که با حرفام یا چیزای دیگه ناراحتشون کردم عذر خواهی می کنم

رهایی :دوست دوران راهنمایی که تو نت پیدات کردم یاد حرف های دبیر دینی

 می افتم که می گفت تو تو هیچ قالبی نمی گنجی حالم ازش بهم می خورد

حامد:بهترین دوستی که تو نت پیدا کردم خیلی باهات حال می کردم موفق باشی

پولاددل:اولین دوست   تو که همیشه محبت داشتی

ه.م تنها امید وارم روز به روز بهتر بشی

و خیلی های دیگه که خاطرم نیست

گل

بیا  برویم که خاک سرد هم روشن است

سنگ

اي دوست من

اي يادگار سالها تنهايي

سنگ

اي سكوت هميشگي روح من

كه ديگر هيچ صدايي

تنهايي و سكوت ما را نخواهند شكست

                                                                             ( بیژن جلالی)

ای دوست همیشه

ای صبور

دیگر سکوت می کنم تا دیگر حتی حرف زدنم دلیل شکست نباشد

ای همیشه بودنی در کنارم

در روز هایی که حتی خودم نبودم

در روز هایی که حتی من نبودم

در روز هایی که من نبودم

بودی در کنارم شاید بی آنکه خبر داشته باشی مرا

شاید بی خبرت پا بندت کرده

ای سکوت همیشه من سنگ شو

ای دوست سنگی بردار برای سرم

صدا از فرط سکوت زار می گرید

من مرده ام و دیگر هیچ صدایی نیست

صدایی نیست تا مرا همراه سنگ بشکند

بشکند همراه سنگ سکوتم را

بشکند من سنگ و سکوتم را

نمی دانم سنگ سکوت است

یا سکوت سنگ است

یا من سکوتم

یا من سنگ شده ام

که همه با صدایم می شکند

نمی دانم این نمی دانم نام از کجای آن نمی دانم جای جهان آمده است

که نعره می زند اسمش را

بیا برویم که دیگر حتی نعره هم سکوتم را نمی شکند

اندکی دیر شده است و من مرده ام

بیا که تو دیگران  را به یادم می اندازی

بیا که دیگران به تو نگاه می کند و یاد مرا می کنند

می فهمم که دیگر سنگ شده ام

بیا  برویم که خاک سرد هم روشن است

میان فکر و وحشت

(آنها از فکرت می ترسند)

                                   شریعتی

فکر می کنم که فکر نکنم بهتر است وفکر می کنم که اگر فکر نکنم چیزی پیش نخواهد آمد

فکر هم مشغول است

فکرم هم مشغول است

بینشان از آنجا که نمی دانم تا ناکجا که می دانم

می دانم که فکرم فکری در فکر پوچش دارد

دارد مرا می کشاند مثل باد روی آسفالت

فکرم دارد چین می خورد فکرم تمام چین های این دنیا را می خورد

از قحطی آمده انگار

فکرم چین می خورد مثل پارچه ای که ملعبه باد است

فکرم چقدر چین ماچینی دارد

خدا کند فکرم هم کپی نباشد

در پس این چین ما چین و این فکر ها فکر می کنم  که

اگر فکر هم نمی کردم به همین جا می رسیدم

می رسیدم به جایی که نمی دانم

نمی دانم  نمی دانم  نمی دانم  ....

اما من کسی نیستم که با فکرم هراسی در دل کسی بیاندازم

من یک وحشی نیستم

نیستم از انان که فکر وحشی دارند

یادم می آید که قبلا فکرم فرق می گذاشت بین من و وحش

فکرم هم تبییض قائل می شود

وحشت می کنم که با فکر وحشی ام یا بدون فکر

ای صف آهن چیدمان حسرت

نمی بخشمت گرچه ببخشش از بزرگان باشد

گر چه آدم بزرگی ام

نمی بخشمت به تاریخم

گر چه تاریخ را دوست دارم

نمی خواهم تو هم مثل تاریخ پوچ ومنجمد باشی

نمی بخشمت مثل تاریخ که مثل ان اسیر خاک باشی

نمی خواهم فراموشم شوی مثل تاریخم

حتی فکر بخشیدنت را هم نکن

حتی فکرش هم جالب نیست

حتی فکر هم جالب نیست

حتی فکرم هم جالب نیست

حتی فکر جالب نیست

حتی فکر نیست

حتی نیست

حتی پوچ

حتی خاک

را هم فراموش کرده ام به معجزه تاریخ

حتی فکری که خاک گرفته باشد جالب نیست

حتی فکر به خاک هم جالب نیست

حتی فکری اسیر خاک جالب نیست

حتی فکر اسیر خاک جالب نیست

حتی فکر اسیر هم جالب نیست

حتی فکر اسیر هم جالب نیست

حتی فکر اسیر هم جالب نیست

حتی اسیری هم جالب نیست

حتی اسیر هم جالب نیست

حتی بدون فکر و اسیر و خاک و تاریخ هم جالب نیست

فکرش را هم نمی کنم

فکرش را هم نکن

چون که اصلا جالب نیست

ای صف آهن چیدمان حسرت رهایم کن

پ.ن این نوشته مخاطب خاص داشت

 

 

تقدیم به م.ش که اصلا فکر نمی کند و فقط حرف خودش را می زند

واین است چهار شماره آخرت....

زمان احاطه ام کرده است و از بالا و پایین مرا می خورد

می خورد تمام وجودم را

وجودم را که بی وجود به نظر می رسد

که این آخرین است آخرین زمان

زمان همچنان ول کن من نیست

می رود و می آید

زمان در گیسوانت پیچ می خورد

می پیچد و گیر می کند

نمی خواهم گرد زمان بر آن بشیند

زمان می ایستد و من به گذشته سرک می کشم

می کشم دستم را بر گیسوانت که زمان را رها کنم

چون می دانم گیر کردن در گیسویت چه دردی دارد

نمی خواهم زمان آن را هم بخورد

زمان به من می گوید که چهار شماره آخرست

پس بشمار

پس می شمارم

و خود آغازش را از یاد برده

شمارش معکوس را آغاز می کنم

۴.

زمان تلو تلو خوران از کنارم می رود ومن بی اعتنا به آن

انگار گیر کرده ام در آن

حالا دلیل تکرار تاریخ را می فهمم

که شمارشم نا تمام می ماند

اما زمان ول کن نیست و می شمارد

زمان طول سالش را از یاد می برد و خیام هم قادر به حسابش نیست

من هم دیگر به حسابش نمی آورم

گیسوانت راببند بگذار این آخرین زمان آرام بگیرد

آرام بگرید

که این آخرین زمان هم تمام شود

حرف هایت را دوباره به یاد می آورم و خنده ام می گیرد

ناخداگاه خنده ام می گیرد

خنده دار نیست اگر بفهمم

هر جور می خوانم  نگاه می کنم نمی فهمم

آنقدر پیچیده نیست که نفهمم اما نمی فهمم

خنده ام می گیرد و دوباره زمان شروع می کند

که می فهمم دیگر

که خوب می فهمم

که خنده را در گریه دوست دارم

که در خنده گریه ام می گیرد

اما این را دوست ندارم

و حالا می فهمم که زمان مست کار خود را کرده است

واین آخر، زمان است

                 

ادامه نوشته

تقدیم به مبین یغماطلب که فکر می کند با ندانستن کافر نمی شود

(همیشه یک احمق به دنبال احمق بزرگتری برای تحسینش می گردد)

من احمق بزرگی نیستم.

فاحشه به ساعتش نگاه کرد

-وای خدای من چرا زمان ایستاده

۵دقیقه دیگر مانده بود خوابش گرفته بود دلش می خواست امشب زودتر تمام

شود و قدر صد سال بخوابد

سیگارش را در آورد ولی آتش نداشت

جوانی از دور می آمد وکه زیر لب فحش می داد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

جوان خنده ای از سر تمسخر زد و بدون این که چیزی بگوید

سر را پایین انداخت و رفت

پاز دور تر ها مردی با سیگار از  می آمد

-ببخشید آقا آتیش دارین؟

سیگارش را روشن کرد انگار دنیا برایش روشن شده بود

از پیر مرد تشکر کرد و با نگاهش رفتن پیر مرد را نگاه کرد

راه رفتنش چقدر شبیه پدرش بود

پدری که دو سال پیش برای اینکه خرج بیمارستانش را نداشتند مرده بود

به ساعتش نگاه کرد

-وای چرا زمان به عقب بر گشته

۱۵ دقیقه دیگر مانده بود

خیابان را پیاده تا انتها پیاده می رفت که همان جوان را دید

گوشیش در دستش بود و لبخند می زند

انگار از آن ور عشقش به او گفت من دیگر نامزد دارم و نمی توانم با تو باشم

که جوان خنده بر لبش خشک شد  وگر نه هیچ چیز دیگر نمی توانست او را این گونه کند

پیر مرد از کتاب فروشی دست خالی بیرون آمد و سیگارش را روشن کرد

چقدر این دروغ برایش آشنا بود

آری او هم همین دروغ را سه سال پیش به عشقش گفته بود

شاید عشق جوان هم همین دروغ را به او گفته بود

شاید او هم خرج بیمارستان پدر پیرش را ندارد

آسمان هم به حالش گریه کرد

پ.ن۱ این داستان زاده فکر خیال خودمه

پ.ن۲ خیلی وقت دستم به قلم نمی ره و چیزی رو که باید بنویسم و ننوشتم

سنگی بر گور

"هر انسانی سنگی بر گور پدرش است"

                                                      (فقفیقاع بنی)

من و خدا بچه نداریم خودم را خوب می دانم

ولی خدا را....

راستی می گویند "ولم  یولد"

و می گویند بنام پدر مادر  و روح القدس

بازم  نمی دانم اینجا تنهایم یا ...

خدا را ندیدم ولی شنیدم  که اسرار دارند که یکتاست

من هم قبول می کنم

باز هم کافر شدم به یگانگیم

یگانگی را له نمی کنم

فقط می شمارم که چقدر فاصله است

موذن می گوید خدا بزرگ است

نمی دانم چند سنگ بر گورش می خواهد

انگار  خیلی نیاز دارد

باز هم کافر شدم

کفرم را در هاون می کوبم مغزم را محکم

محکم  به قلم فشار می دهم تا این خط بماند تا ابد

چه کسی سنگ بر گورم می گذارد

مهتاب من کجایی

آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوه گین شبی ست که مهتابش را می جوید

                                                                                                    (احمد شاملو)

مهتابش را می جود مثل لاستیک در فراز از ورای سینه و ایوان سبز مهتاب

که طلوع را از یاد می برد و طلوعی را یا د آور است

ایوان سبزش سبک است می جود مهتابش را مثل سگ ها مثل موش

دل اندوه گین شب است که مهتاب شب را نجود

که اگر شبی نباشد مهتابی نیست که مهتاب شب را ببرد با خود مثل خورشید

پا به نا بودی نهاده مثل سینه

سینه طلب می کند همچنان و من مهتاب را می جویم مثل سینه طلب می کنم

شب از وسط اسمان طلوع کرد

مهتاب زیر پایم است مهتاب را می جوم  و زیر میز کلاس اولم چسباندم

نجو ........نجو .....

مهتابی که سال هاست چسبیده

دل مهتابی ست و طلب می کند مهتابی را

مهتاب من کجایی که شب زیر پایم است و روی سر هم گرفته

مهتابی نیست مهتاب نیست

از فرای سینه نوشتم دستهایم را که این سینه طالب آتش است

سبز است خیال خالی دست ها و باید فریاد کند

بجود بجوید بکشد

می کشد همچنان ذهن خالیش را به آسفالت شب

مهتاب من کجایی... .. .